مقاومت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
خیلی حالم خرابه!اعصاب کلا تعطیل!حوصله زیرِ صفر!نا امیدترینِ حالتِ ممکنِ چند سالِ اخیر!همینها باعث میشه تا مقاومت کنم در برابر نوشتن...که اگر بنویسم جز انرژی منفی چیزی نیست!بخاطر این حجم از آلودگی هواستیا بخاطر وقایع اخیریا بخاطر عوارض قرص هامیا بخاطر اخبار بد این روزهاشایدم مجموعه ای از همه شون!همیش...
یا عدتی فی شدتی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
حالم خیلی خراب بود...وقتي مهندس ص گفت رییس بزرگ گفته نهایتا تا عید هستید و به فکر باشید بدتر بهم ریختم...انقدری که چندتا از همکارا متوجه شدن و هی میگفتن چی شده؟اخر وقت دعای مشلول رو پلی کردم و باهاش ز
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما؟
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
بعد از تقریبا ده روز آلودگی شدید از دیشب بارون گرفته...حالا هم داره نرم و پودری میباره...تو واحد ما کسی نیست، یعنی در حال حاضر تنها هستم...رئیس روسا برای جلسه مهم شان رفتند مشهد!هرساله در هتل های درجه
مگر خُلف وعده اش امکان دارد؟
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
خودش گفته "پس از هر سختی آسانی ست"مگر خُلف وعده اش امکان دارد؟نمونه اش امروز!بعد از ده روز آلودگی شدید و یک روز بارونی کامل،حالا آسمون آبیِ آبی و آفتاب بی جون اما زیبا داره رخ نمایی میکنه!روی کوهها یک
گزارش وار
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
چهارشنبهدر حالی که از یه تک تلفن صحبت کردن همکار کلافه شده بودم وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون... برخلاف همیشه که پیاده برمیگردم با ماشین راهی شدم...اول رفتم میوه و سبزیجاتی که احتیاج داشتم رو گرفتم و
رنگین کمون
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
الان که دارم مینویسم آسمون به طرز شگفت انگیزی داره دلبری میکنه :) بارون میباره در حالی که آفتاب داره میتابهخب ثمرش رنگین کمون جذابه و کوهها پر از برفه و یه بازتاب خوشگلی از رنگِ نارنجی روی کوه افتاده خیلی هیجان زده ام کرده :)) پر از انرژی و حالِ خوبم :)شادی این لحظه قشنگ (با اینکه شما ندیدینش) تقدیم...
هرکسی از ظن خو شد یار من
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
سرم به شدت درد میکنه...درد از کتفام میزنه به پشت سرم... دارم فکر میکنم نیت من کجا برداشت فلانی کجا.... دارم فکر میکنم چرا جواب منی که همیشه سعی کردم با تمام دل و جونم کار کنم اینه؟ اینکه من نمیتونم حر
خواب
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
دم صبحی خواب میدیدم همکاری که به تازگی بچه دار شده فوت کرده! انقـــــــــــــــــدر تو خواب ناراحت بودم و گریه میکردم! هی میگفتم طفلکی خانمش! تازه بچه دار شدن! و خب یه خواب بد هم قبلترش دیده بودم...
خوابم میاد
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
بشدت خوابم میاد! دیشب برای اولین بار شروع کردم به درس خوندن برای آزمون بهمن! از دست همسر بشدت دلخور بودم! بنظر من میتونست با تلاش بیشتر نذاره اینطور شه اما خب دلسرد شده بود و اونجور که باید تلاش نکرد
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
عکس نی نی گذاشتم پروفایلم... کاملا بی قصد و منظور... صرفا دلم برایشان ضعف رفته بود! انگار باقی خیال دیگر کرده بودند... چندین نفر مسیج داده و سوال کرده بودند... آخریشان در گروه دوستان دانشگاه مهمان ب
چیست این سقف بلند سادة بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
برایش خوشحال بودم به آنچه که دوست داشت رسیده... از من و زندگی پرسید... گفتم راضی ام! گفت ازم بپرس؟ پرسیدم "چقدر اون چیزی که باید، هستی؟" گفت "65 درصد" و این یعنی قبولی! اینکه آدمها عاقل و پخته می شو
دلم میخواست
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
دلم میخواست اینجا بنویسم از چیزهایی که توی دلم سنگینی میکنه از چیزهایی که از صبح بارها چشمام رو پر کرده و صدام رو لرزونده از چیزهایی که باعث شده قفسه سینه ام بسوزه اما خیلی چیزها مانعش میشه خیلی چیزها یکیش منتشر نکردن انرژی منفی و دیگری سوت و کور بودن اینجا بیخیال! همانا نگفتن بهتر است! آخر هفته خوب...
بهمن ماه
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
هفته ای که گذشت پر بود از دلهره و استرس ... شروع بهمن مصادف شد با جراحی مامان... از سخت ترین روزهای عمرم را تجربه کردم... با هر ناله مامان من مردم.... عمل سختی بود...این را دکتر بارها گفته بود ... ولی
آفتاب بی جون نیمه های بهمن ماه
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
از حموم دراومده و لمیده روی کاناپه درحالی که افتاب بی جون روی سر و صورتم پخش شده و حسابی کیفورم .... اما سومین مهره از ستون فقراتم بشدت درد میکنه و نمیذاره کیفه بچسبه بجونم.... تتمه درد طاقت فرسای دیش
حالِ ِ خوب
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
نبودن ِ رئیس روسا این هفته و در ادامه اش کم شدن حجم کار این هفته حالم خوب کرده... گرچه دلم میخواست من هم از دستم برمیومد و کاری برای سیل و آب و آب بازی های جنوب انجام میدادم...خوشگلاسیون دیروز و بعدشم رفتن خونه مامان و دیدنشون بی تاثیر نبوده...یا شایدم برنامه تولد بازی امشب یا تعطیلات پیش ِ رو...حال...
گاهی
-
تاریخ: 1397/12/9 ساعت: 20:36
گاهی انققققدر دلت پره که دلت میخواد پسرک آدامس فروش مترو رو بغل کنی و گریه کنی....گاهی انقققققدر بی پناهی که نمیدونی کجا بری تا قرار بگیری....کانتکت گوشیت رو نگاه میکنی و پیش خودت فکر میکنی مگه پناه تر از پدر و مادر داری ولی.....ترجیح میدی انقققققدر مترو سواری کنی تا خسته شی...انققققدر بی مقصد بری ت...