حالِ خوب - تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
سلام اول از همه عزیزانی که راهکار دادن و برام نوشتن ممنونم بهی عزیز،پیشاگ مهربونم ، غزل جان، محدثه مهربون و رها عزیز کهخواننده خاموش بودن و محبت کردن اینبار کامنت گذاشتن... واقعا ممنونم برام وقت گذاشتید و نوشتید. این چند روز هم خیلی فکر کردم و اینکه
هفته آخر اسفند - تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
خیلی وقته ننوشتم یه دلیل این هست که بلاگفا رو برام باز نمیکنه و باید تیک آیم اِ هویمن رو بزنم دو سه مرحله تصویر انتخاب کنم تا بتونم وارد شم ،حتی خیلی از وبلاگ دوستان بلاگفایی برام باز نمیشه یا اگر هم باز بشه اصلا قسمت نظرات رو نمیاره، آیا مشکل از سیس
نیمه فروردین - تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
انقدر آخر 99 سرم شلوغ بود که حتی فرصت نشد 9 تا لبخند رو بنویسم یا حتی یه تبریک برای سال نو تو وبلاگم بنویسم چنین چیزی تا بحال رخ نداده بود!!! چهارشنبه سوری مستقیم از سرکار اسنپ گرفتم و رفتم سر پروژه، بتن ریزی بود و کل هیکل مبارکمان خاک و خل بود، بعد
واپسین روزهای 98 - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 22:30
هفته ای که گذشت اونقدر بهم سخت گذشت که اینو از درد ستون فقرات و کمرم بسادگی میشه فهمید...شنبه:بعد از گذاشتن پست کارتن ها رسید و ما یعنی من و منشی مون تا ساعت 6 عصر داشتیم وسیله کارتن میکردیم... کاری
سال نود و نه - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 22:30
شروع سال نود و نه در حالی بود که یه ویروس جدید تو کل جهان شروع به خودنمایی کرد...تو تقویم ما ایرانی ها سال موش عه...سالی که واقعا مردم رو مثل موش تو سوراخ هاشون -خونه هاشون-پنهون کرد...انتقام طبیعت بو
روز اول کاری سال نود ونه - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 22:30
صبح بعد از نماز اماده شدمهمسر منو رسوندهفت و سیاولین نفراتی که دیدم حراستی های مورد علاقه ام!!!بودن...قرار بود طبقه ما، امروز من و منشی بریم...منشی از هشت گذشته بود رسیدچای و کیک خوردیمرییس ساعت نه او
هفته اول کاری - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 22:30
این هفته از روز شنبه هرروز رفتیم سرکار...صبحها با همسر رفتم و موقع برگشت هم با پررویی تمام با یکی از همکارا برمیگشتیم:)))یعنی شنبه وقتی همه عزم رفتن کردن گفتم میشه لطفا اگر کسی مسیرش هست مارو تا فلان
منِ بی حوصله - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
دیروز یه شرکت درست و حسابی رفتم مصاحبه...نیروی پاره وقت میخواستن...قرار شد اگر اکی بودم اینور صحبت کنم و باهاشون همکاری کنم یعنی همسر میگه تا عید اینکارو بکن تا تکلیف اینور مشخص شه و دستت بیاد اونور چ
این روزها - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
این روزها با اینکه کار خاصی نمیکنم اما به هیچ کاری هم نمیرسم...سرکار میام و برمیگردم و شام شب و ناهار فردا رو آماده میکنم و روز از نو روزی از نو...آخر هفته ها هم ثبت نام کردم کلاسهای نظام رو میرم بلکه
دل گرفتگی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
انقدر دلم گرفته... این رو از چهار فرسخی چهره امم میتونی بفهمی...حوصله هیچی ندارم...پریشب هم به درخواست من رفتیم تجریش و کلییییییی خوش گذشت بهمون...دیروز هم کلاسهام تموم شد و واقعا حس ِ خوبی داشتم...بع
بدم میاد - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
انققققققققققققدر بدم میاد آدمها براحتی تو چشمهات نگاه میکنن و دروغ میگن!بعد هی همون دروغ رو تکرار میکنن... هرچی بیشتر تکرار میشه بیشتر حرصم درمیاد و دلم میخواد جوابشون بدم!اما زبان در دهان نگه میدارم و از صحنه خارج میشم...بدتر از همه این جزغلی هایین که همیشه حق به جانبن...مرسی به غرغرهام گوش کردیناه
سَرخوردگی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
بشدت احساس سرخوردگی دارم...انگار رو دوچرخه ثابت نشستم و به سرعت دارم رکاب میزنم...این انرژی گذاشتن و نرسیدن ها بشدت داره توانم رو ازم میگیره...دیشب طبق معمول تو بحثهامون همسر حرفهایی زد و من بیشتر از
شادی و غمی که در قضا و قدر است - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
چهارشنبه از سرکار میخواستم زود دربیام تا زود برسم اما برادر کار داشت و منتظرش موندم تا باهم بریم...به برادر نرسیدم و خودم تنها رفتم...وقتی رسیدم مامان و خواهرک رفته بودن آرایشگاه برای رنگساژ مجدد موها
تولدانه - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
هرسال تولد همسر رو شب ِ تولدش جشن میگیرم...امسال با خونه بمب ترکیده نشد...به بنده خدا گفتم زود بیا خونه، فکر کرده بود براش تولد گرفتم :))) تا 12.5 شب ازش کار کشیدم...کمد اون اتاق تموم شد، کلی کیف و کف
غبطه - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
دو تا از همکارها رو قراردادشون رو بردن با یه شرکت دیگه...اون شرکت عالیه! حقوق به موقع، مزایای خوب، اضافه کاری های خوب و...الان یکی شون رفت سر خیابون تا حساب بانکی باز کنه...به حالِ خوبش غبطه خوردم...ب
و شد انچه شد... - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
کل دیروز بی حوصله بودم...شب با گریه خوابم برد...دم صبح خواب ديدم قرعه کشی با خواهرک برنده شدیم...انققققدر تو خواب خوشحال بودیم که حد نداشت...ساعت پنج و ده دقیقه بود...با حال خوب دوباره تا شش خوابیدم..
قروقاطی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 13:42
قرار بود آخر هفته و این روزها رو اصفهان باشیم و نشد...قرار بود جشن عروسی میم باشه و نشد...قرار بود امروز تعطیل باشه و نشد...قرار بود روزهای پایانی سالِ سخت و دشوار 98 پر از شورِ زندگی باشه و نشد...عوض
دائما یکسان نباشد حال ِ دوران غم مخور - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
شنبه سرکار بودم... حکم رفتن رئیس اومد...یکشنبهبعد مدتها همگی خونه مادربزرگ جمع بودیم...عمو بزرگه نذری شله زرد داشتن...درخت خرمالو کلی بار داده بود...کوچیکترین نوه حالا امسال مدرسه میره... حالِ خوبی بو
یک توصیه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
وقتی توی گوشتون ابی داره میخونه" بانوی موسیقی و گل شاپری رنگین کمون به قامت خیال من مل مل مهتاب بپوشون" ،و درحالی که با همسرتون بحث تون شده و در بی حوصله ترین و بی کار ترین حالت ممکن تون پشت میز اداره
برف نو - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 16:46
اولین برف پاییزی امروز بارید...حالا که دارم مینویسم کمی برف روی برگ درختها نشسته و آرووم و زیبا و ریز در حال باریدن هست...خدایا شکرت!این روزها حسابی مشغولم...هفته پیش داروهای دکترم رو شروع کردم یکم سی