هجده
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:48
امروز میخواستم با خبر خوب همه جا ظاهر بشممثلا اول تو وبلاگمبعد پیش مادرهمسربعد تو گروه دوستاماما چی شد؟!گریون صفحه رو باز میکنم تا بنویسمبنویسمبا استرس روی تخت دراز کشیدم دکتر خیلی خونسرد کارش رو شروع کردسوال میپرسید جواب میدادمگفتم خودش خوبه؟گفت الان میرم سراغ خودش، گفتی کی قلب رودیدن؟گفتم دهم ، حد...
نوزده
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:48
پنجشنبه قرار بود برم بیمارستان و قرص بگیرمتماس گرفتم گفتن کلینیک س.ق.ط تعطیلهبه زورِ مسکن سرپا بودمدوش آبگرم گرفتمبعد از جلسه تراپی وسیله هام رو جمع کردم و لباسهامون اتو کردم و همسر اومد رفتیم خونه مامانهمسر مجبورم کرد رانندگی کنم و خب اکی بودعصر دوباره درد داشتم مسکن خوردم آماده شدیم رفتیم خونه عمو...
بیست
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:48
میشنوی صدای قلبم واسه تو میزنه هربار پس ذهنم میخونه و میخونه از بیرون صدای یا حسین و طبل و سنج میادآنقدر امروز حس های مختلف تجربه کردم فکر میکنم دارم ترک میخورمدرحالی که چشم هام از خواب سنگینِ و از حجم اشکی که ریختم میسوزهتمام جلسه امروز حول من چرخید و من به شدت معذب بودموقتی مو گفت میخوای به پ هم ب...
سی
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 19:40
امروز هم هوا گرفته استقرار هست فردا و پس فردا سردترین روزهای زمستون امسال باشه دیروز سر یه موضوعی از نفر مالی مون خیلی ناراحت شدم خیلیدر راستای تصمیمی که گرفتم تا احساسم رو به افراد بگم به روش آوردم که متوجه شدم من رو پیچونده، و حرفهام رو بهش زدم و در آخر بهش گفتم " این کارتون حتما یادم میمونه"همسر ...
سی و یک
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 19:40
دو هفته پیش که رفته بودیم خونه مادر همسر ماشین مشکل پیدا کردماشین رو گذاشتیم برادر همسر ببره درست کنه و خودمون با ماشین ایشون برگشتیماین هفته مجدد رفتیم تا ماشین رو بیاریمماشین ِ نو ! شب عیدی کلی خرج رو دستمون گذاشت :((چهارشنبه با کیا راه افتادیمتو راه کلی مخ کیا رو خوردیم تا وارد رابطه بشه :))پنجشن...
بیست و هشت
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 23:09
تاریخ آخرین نوشته ام رو نگاه میکنمخیلی وقت است ننوشته امصفحه را باز میکنم بنویسمبعد مدتها حالم خوب است :)آسمان آبیستدرجه ماشین 10 درجه را نشان میداددلم میخواست پیاده روی کنموقتی از تاکسی پیاده شدممیلم بیشتر به پیاده روی بود تا سرکار رفتن...مدتیست کلاس گروه درمانی میروم...فضایی بسیار امن و دلچسب و دو...
بیست و نه
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 23:09
هوا به قدری آلوده است انگار نه انگار که یکشنبه کلیییییییییی برف اومد و شهر خیلیییییییییییییی خیلیییییی خوشگل شده بوددیروز آفتاب زد و همه برفها آب شدند...گاهی خیلی کلافه میشم از حجم کارهایی که تو ذهنم هست و اگر بنویسم شون ممکنه خیلی کمتر از اونی که فکر میکنم باشهدیروز هرجوری بود شروع کردمکمی ویدیو کل...
بیست و پنج
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 13:57
بعد حدود سه سال باهاش قرار میذارمدو سه بار قرار گذاشتیم و کنسل شدهاز صبحش چند بار پرسید امروز اکیه؟و با خنده جواب دادم بله عزیزم اکیهبیلر سوت ام رو با یه یقه اسکی ریز بافت سرمه ای میپوشم و چکمه های بلندم پام کردم و موهای مصری امم سشوار کشیده بودم و با چتری های کوتاهم... شبیه زمان دبیرستانم شده بودم....
بیست و شش
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 13:57
دلم میخواد داد بزنمدلم میخواد انققققققدر داد بزنم بلکه دلم کمی آروم بگیره بی عدالتی تا کجا؟!نامردی تا کی؟!میخوام ببینم چطور روتون میشه؟!چطور سنگ لای چرخ بقیه میکنید؟!چرا تتمه چندتا آدم حسابی رو هم دارید از بین میبرید؟!تا کجا ادامه داره؟! تا کی؟!از پیرمرد و ریش سفیدش خجلم! تمام مدت پشت تلفن بغض داشتم...
بیست و هفت
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 13:57
کمی انرژی گرفته بودم و شروع کرده بودم کتاب خوندن و درس خوندن و کمی از وقتم رو مفید سپری کردن...اما اتفاقات دوشنبه حسااااااااااااابی داغونم کرده....دوشنبه رو کلی گریه کردم و بعد اینکه همسر اومد بازم براش حرف زدم و گریه کردم گفت " من که نمردم خره"همین دلگرمم کرد... بلند شدم و اول دو تا لاته خوشمزه درس...
هشت
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 8:24
دیروز یکی تو واتس اپ مسیج داده سلام نسترن جاانم من فلانی امعکس هم عکس خودش نیستاسمش هم آشنا نیستمیگه شما منو نمیشناسی میگم خب کی شماره مو داده؟ویس میفرسته که یکی از دوستان، گفته نگم!من مربی یوگا هستم بیا باهم یوگا کنیم!!!!جلل الخالق!!!لجم دراومده بود!خب این چه مدلشه؟!من یعنی خودم آنقدر عقل و شعور ند...
نه
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 8:24
نزدیک به دو ماهه که ننوشتمیکسری چیزها تو این دو ماه بهتر شده و یکسری چیزها نهخواهرک دیروز برای یدتراپی بستری شدیک چشمم اشک بود و دلم برای دخترک خونفردا دخترک ۱۷ماهه میشه درحالی که سه هفته باید مادرش رو نبینه!دیشب ساعت دو و نیم درحالی که اسم مامانش رو صدا میزده از خواب بیدار شده و کلی گریه کرده دلم ب...
ده
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 8:24
آدم بیشعور شاخ و دم ندارد که!کسی که بچه مریضش رو برمیداره میاره تو جمع بیشعوره!از دیروز صبح گلوم میسوزه، دهنم همش خشک میشه و تک و توک سرفه میکنمدیشب زنگ زده«شما خوبید؟! فلانی و فلانی مریض شدن بچه منم همینطور» میگم خب آخه جفت بچه هاشون مریض بودن!!!میگه حالا خودشونم مریض شدن بعد شروع میکنه به من ادوای...
47
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
47 روز مونده تا پایان سال کلی کار دارم که باید انجامشون بدم و بعضی هاشون کارهایی هستن که برنامه ریزی شون دست من نیست... مثلا نی نی هنوز به دنیا نیومده و ما هر روز منتظریم مامان طفلی 3 هفته اس اومده پیش خواهرک قرارداد نظارت کار جدیدم رو بستم و منتظرم
خانم های گل روزتون مبارک
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
امروز روز مادر هست برای مامان یه کت که قبلا دیده بودن و خوششون اومده بود خریدم بابا پریشب زنگ زدن که چیکار کنم برای مامان؟ گفتم من کت خریدم، گفتن خب یه چیزیم از طرف من میخریدی... گفتم میخواید اینُ شما بدین من یه چیزی میخرم، بابا هم از خدا خواسته قبو
برای خودم
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
حرف پیشکی
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
خب اون شرکت که میگفتن از همین فردا بیا هنوزم زنگ نزدن و وقتی آمار گرفتم گفتن اینجا یکم همه چی بهم ریخته شده! و فکر میکنم این یعنی فعلا بیخیال از امروز باید شروع کنم مجدد رزومه فرستادن کاملا حرف پیشکی شد! با چند نفر مشورت کردم و حتی شروع کردم مطالعه ک
چه دل نواز اومدی
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
و بالاخره دخترک دلبر ما به دنیا اومد نازدونه خاله اش ساعت ۱۳:۲۴ دوشنبه بیستم بهمن قدم رو چشم ما گذاشت الهی فداش شم خود بهشته اصن آنقدر با وقار و متین عه که حد نداره ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله علی العظیم عاااشقش شدم اصن دلم نمیخواست بیام خو
دخترک پنج روزه
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
دیشب برگشتم خونه مون دلم عمیقا برای دخترک تنگ شده نصف شب چند بار بیدار شدم و کل شب خوابش رو دیدم از شانس من رییس رفته مرخصی دو هفته ای و ازم خواسته بجاش باشم کل دو هفته رو امروز قرار بود دخترک رو ببرن غربالگری و تست زردی ازش بگیرن دل تو دلم نبود همش
زندگی
-
تاریخ: 1400/1/18 ساعت: 18:21
این روزها در بدترین ورژن خودم بوده ام نزدیک به یک ماه است وا دادم ول کردم تلخِ تلخ ِ تلخ شدم تلاشی برای بهبود حالم نکردم حسی نداشتم برای تلاش کردن انگار خسته تر از خسته بودم گاهی فکر میکنم اگر دخترک توی این روها نیامده بود من لابد یه بلایی سر خودم آو