خوابیدم روی تخت
با حس ِ دل تنگی
امروز اولین جلسه گروه درمانی بود که غیبت کردم ونرفتم
اومدم ماموریت
علیرغم میل باطنی
رییس گفت و من مجبوری اومدم
خانم میم هم هست
بعد اون ماجرای داستان ساز الان با هم سلام و علیک داریم ولی کوچکترین محلی به من نمیده و همکلام نمیشه و حتی نگاهمم نمیکنه، با بقیه بگو بخند که خب به جهنم... ولی من معذب میشم....
فردا هم که روز مادر هست ...
درسته فردا برمیگردم ولی حس و حال امشب رو دوست داشتم...
میدونم اگر تهران بودم حتما وقتی داشتم از کلاس برمیگشتم کلی آدم گل خریده میدیدم و کیفور میشدم ...
خب امسالم اینجور شد...
همسر از گالری خ.ن.د.ا.ن برام گوشواره هدیه گرفته بود یک هفته زودتر بهم داد... خیلی دوستشون دارم و واقعا سورپرایز شدم :)
قبلا که این پست رو شروع کرده بودم بنویسم داشتم شرح ما وقع سفر اخیرمون به چابهار رو مینوشتم که خب خیلی زمان بهش خورد و حالا هم حقیقتا حس نوشتن خیلی ندارم...
فقط میتونم بگم یه تیکه بهشت بود و با همه جای ایران فرق داشت
مردم نازنین بلوچ واقعا باحوصله و خوش اخلاق بودن
لباسهای خوش رنگ و لعاب شون
طبیعت بی نظیر
غذاهای خوشمزه
واقعا دیدنی و جذابه
کلی عکسهای قشنگ گرفتم :)
دلم میخواد بازهم برم....
چقدر دیگه اینجا رو دوست ندارم....
پر از حاشیه و کارهای بچگانه س که انرژی آدم رو تحلیل میبرن :/
جمعه هم آزمون دارم و دریغ از یک کلمه درس خواندن...
میخوام نرم اما دلم برای پولی که برای ثبت نامش دادم میسوزه :))))
اووووف....
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور