حدود یک ماهی میشود ننوشتم
نه اینکه حرفی نداشته باشم نه، اتفاقا توی مغزم نوشتم ، صفحه بلاگفا رو باز کردم و دو سه خطی نوشتم
ولی بعدش دکمه ضربدر رو زدم و گفتم "خب که چی؟"
ولی حالا که تحت فشارم و توی اتاق مان هیچ کسی نیست و هوای گرفته ی بیرون مجابم میکند تا بنویسم
دیشب که مامان گفت "دکتر گفته باید آنژیو بشی" بقیه غم هام رنگ باخت...
بقیه ذهن مشغولی هام رفتن پی کارشان...
یه بغضی آمد نشست بیخ ِ گلوم
شروع کردم به سرچ
مثل همیشه بخودم گفتم "قوی باش" اما یکی توی وجودم گفت نمیخوام، و منم بهش اجازه دادم غمگین باشه...
مثل همیشه ذهنم شروع کرد به سناریو چیدن ، اما بخش دیگه گفت تا اون روز هفت روز باقی مونده و به خیر میگذره...
این روزها خیلی با ذهنم درگیرم
فهمیدم زیر تمام ِ استرسها و اضطرابهام ترس و غم هست که با نقاب پوشیده شده است...
و برای همین فهمیدن دارم بهای سنگینی میدم...
جمعه تولد دخترک هست... حدود سه هفته ای میشود ندیدمش و دلم برایش حقیقتا یک ذره اس...
با خواهرک هنوز سرسنگین هستیم، بیشتر از 2 ماه میشود و این تنها باریست که اینقدر طول کشیده و آن هم فقط به یک دلیل " من این دفعه پا پیش نگذاشتم و اجازه دادم متوجه نبودنم شود" ولی هیچ فایده ای جز دوری و دلتنگی نداشته....
مامان و بابا میخواهند به خانه خواهرک بروند تا برای دخترک جشن بگیرند... بهشان اعلام کردم اگر خواهر دعوتم نکند نخواهم رفت با اینکه دلم پر میکشد...
سه سال مثل برق و باد گذشت و انگار همین دیروز بود دخترک پا به زندگی مان گذاشت...
برای تعطیلات پیشِ رو چندین برنامه چیدم و همه ش به نحوی و بهانه ای دود شد...
آخری اش این بود شنبه را مرخصی بگیرم و کمدهایمان را سر و سامان دهم اما آن هم کنسل شد می خواهم مرخصی ام را نگه دارم تا همراه مامان باشم...
بگذار این بار از چهارچوبهای سخت ذهنی ام بیرون بیایم و دل به تقدیر بسپارم...
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور