هفده
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 16:56
کلاس امروز برام جذاب بود... ولی وسطهاش با همکار حرف میزدیم و مدرس دو باری صدام زد :)) حس شرم آوری بود...سرراه اون ساختمون تا ساختمون خودمون رفتم داروهام گرفتمدو سه تا کار انجام دادم و ساعت دوهم رفتم باشگاهبشدت گرررررم بودقشنگ هلاک شدیموقتی رسیدم خونه مستقیم رفتم حمومپیرهن گل گلی کتاب فارسی مو پوشیدم...
چهارده
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:19
دیروز بعد از ناهار دیرهنگام یکم خواستم بخوابم که عملا بخاطر زنگ تلفن و صدای بیرون نشدعصر زری گفت ما داریم میریم باشگاه پیاده روی میاید؟ که گفتم آره آبجوش و یکم میوه و کیک انبه ای که درست کرده بودم و برداشتم و کلی منتظر موندیم بالاخره اومدن دنبالمونرفتیم یه ساعتی راه رفتیم و اول تا آخرش هم بارون اومد...
پانزده
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:19
امروز عاشوراست...نشسته ام در مجلس امام حسین...وقت نماز است و من نماز ندارم فلذا بالا ماندم و پایین نرفتم...قبلا خیلی برایم مهم بود نماز جماعت ظهر عاشورا را از دست ندهم...حالا ولی انگار نگرانی قبل را ندارمعلتش نمیدانم چیست؟!دیروز وقتی گله کردم به میم، مثل همیشه من را مقصر جلوه داد "از همه چیز زده ام ...
شانزده
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:19
سی تیراز تو متنفرم سه سال پیش عموی نازنینم چنین روزی رفت...پارسال هم تو دلی ام...و من پر از بغضم... بغضی که به اشک تبدیل نمیشه... و حسرتی که با از دست دادن ها همواره گوشه روح و قلبم وجود داره... Adblock test (Why?)
سه
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:51
این دو روز بیشتر از همیشه فهمیدم وقتی یه رابطه خراب میشه هر دو نفر تقصیر دارن.... باید هر دو نفر رو شنید....عید نوروز و ترکیب ماه رمضان امسال خیلی متفاوت بود و من به شُل ترین حالت ممکن گذروندم.... تو هیییییچموردی بخودم سخت نگرفتم.... از خودم راضیم...رئیس مون رفت و عملا بخش ما الان رییس نداریم... میگ...
چهار
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:51
از صبح که بیدار شدم بدو بدو داشتم تا ساعت چهار ونیم که ولو شدم روی تختپرواز خوب بود ولی مسیر انگار کش اومدقبلش کمی نگرانی بابت برخورد خانم میم (همون که سر اتاق مشکل برامون پیش اومد :/) داشتم حرف خانم آ یادم اومد« اصلا حساسیت نشون نده و کاملا عادی باش» همون کار رو هم کردم در کمال تعجب کاملا اکی بود ت...
پنج
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:51
خواهر پیام زده «حالا جنگ شده تو هم پاشدی رفتی ماموریت بگو فردا برات بلیط بگیرن برگرد»منی که شب از صدای همکارا نخوابیدم و حوصله تحلیل های صد من یه غازشون نداشتم از اتاق بیرون نرفتم....تا اینجا رو یکشنبه نوشتمآنقدر بی حوصله بودم که حال نوشتنم نداشتمبرای چهارشنبه جلسه داشتیم و حالا بخاطر کنسل شدن پرواز...
سی و نه
-
تاریخ: 1402/12/8 ساعت: 16:23
حدود یک ماهی میشود ننوشتمنه اینکه حرفی نداشته باشم نه، اتفاقا توی مغزم نوشتم ، صفحه بلاگفا رو باز کردم و دو سه خطی نوشتمولی بعدش دکمه ضربدر رو زدم و گفتم "خب که چی؟"ولی حالا که تحت فشارم و توی اتاق مان هیچ کسی نیست و هوای گرفته ی بیرون مجابم میکند تا بنویسمدیشب که مامان گفت "دکتر گفته باید آنژیو بشی...
چهل
-
تاریخ: 1402/12/8 ساعت: 16:23
در بی حوصله ترین شکل ممکن نشسته ام در هال خانه پدریاعصابم حسابی خط خطیستواقعا اعصاب یکه به دو ندارم دیگرسه شنبه مامان آنژیو شدن و خداروشکر گرفتگی نداشتن و خیالمان تا حدود زیادی راحت شداما مراقبت های بعدش را مامان رعایت نمیکندکانه بچه لج میکند و هرآنچه گفته ند انجام نده را میدهدپدربزرگ آلزایمری از دی...
سی و شش
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 18:17
خوابیدم روی تختبا حس ِ دل تنگیامروز اولین جلسه گروه درمانی بود که غیبت کردم ونرفتماومدم ماموریتعلیرغم میل باطنیرییس گفت و من مجبوری اومدمخانم میم هم هستبعد اون ماجرای داستان ساز الان با هم سلام و علیک داریم ولی کوچکترین محلی به من نمیده و همکلام نمیشه و حتی نگاهمم نمیکنه، با بقیه بگو بخند که خب به ج...
سی و هفت
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 18:17
احساس میکنم هزار تا کار نکرده دارمهر دفعه میخوام بنویسم اما اهمال کاری میکنمدلم میخواد برنامه ریزی کنم برای روزهای باقی مونده از سال ولی نمیکنم امروز تو یه پیجی دختر حلزونی بودن رو خوندم و چقدر خوشم اومد :))ورژن شل کن و شاد باش بود امروز زودتر اومدم خونه تا پارچه هام ببرم بدم به خیاط ببینم میتونم کا...
سی و هشت
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 18:17
فکر کنم دوباره افسردگی اومده بالاحالِ خوشی ندارمدیشب تو کلاسم برخلاف همیشه بی حوصله و بی انگیزه بودممیم از مامانش گفت و ترسیدمپ و میم از پارتنرشون گفتن و حالم بد شدتو کلاس گفتم" دیگه آدمهارو دوست ندارم"کسی چیزی نگفت...منم حوصله نداشتم گذاشتم گذشت...بعد کلاس رسیدم خونهسینک پر ظرف رو خالی کردم و برنج ...
سی و پنج
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 23:00
دیشب تمام طول کلاس رو اضطراب داشتم آنقدر لبهام گاز گرفتم وقتی تو آیینه سرویس بهداشتی خودم رو دیدم لبهام ترک ترک بود دلم میخواست بیشتر پیش بچه ها بمونم وایمیستن سیگار میکشن و کیف میکنن تنها جایی که عمیقاً منم دلم سیگار میخواد اونجاست بس که لعنتی ها همگی با لذت پک میزنن :)))))آخرش هم همگی همو بغل میکن...
سی و چهار
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 15:03
چند وقتی هست اضطرابم خیلی بالاستاین رو از گاز گرفتن دائمی لبهام و فشار به کنار ناخن کوچیک دست راستم میفهممدیروز بعد تماس آقای میم معده درد وحشتناک هم بهش اضافه شدفاموتیدین کلندیوم سی و شربت معده فقط کمی آرومم کردخواب خوبی نداشتمکل جلسه 5 دقیقه هم نشدنتیجه؟مشخص نیستاما میخوام خوشبین باشمتوکل برخدابشد...
سی و دو
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 21:09
کل هفته رو به عشق پنجشنبه و جمعه میگذرونماغلب اوقات این دو روزم پرهاین هفته از اول هفته آفرهای مختلف به همسر دادم هیچ کدوم اکی نشدخونه مامان و بابا هم نرفتمحوصله نداشتمازشون خواستم بیان نیومدن، البته رسماً دعوتشون نکردم چون وقتی به همسر گفتم خیلی موافق نبود انگارگفتم بریم بیرون و ناهار جمعه مهمون من...
سی و سه
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 21:09
روی تخت ولو شدم و منتظرم ساعت هفت و نیم بشه برم شامسرم نبض میزنه و خسته ماز بس این همکار گفت چقدر انرژی داری فکر کنم یهو خالی کردم :/پرواز صبح خوب بودشرکت ناپرهیزی کرده بود بیزینس کلس گرفته بودیه خل و چلی هم ازین کت شلوار کرواتی های خفن کنارم نشسته بود از بس نگام کرد حالم بد کردهمکارش هم ردیف پشتی م...
بیست و چهار
-
تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 16:24
از خستگی و کمر درد جون ندارمولی نمیدونم چرا نمیرم بخوابم؟!امروز وقتی رسیدم خونه دلم میخواست دوش بگیرم اما مقاومت کردماول ظرفها رو شستم و سینک رو سابیدمبعدم گاز و هود رو بعدم گردگیری کردم تا عصر بشه و بتونم جاروبرقی روشن کنمجارو زدم و گفتم دیگه بسه طی نمیزنماما زدمبعدم سرویس شستم و حموم رو بعدم دوش گ...
بیست و یک
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 17:49
کارم به شدت زیاد شدهبطوری که متوسط ده ساعت رو سرکارمتابستون به نیمه رسیدبا حالِ خوب شروعش کردم و حالا دوباره افتادم تو لوپ سیاهیسعی کرده بودم مودم رو بالا نگه دارماما با جمله «هان چیکار کردی؟ عرضه نداشتی نگهش داری » همه تلاشام دود شده بود...بازم سعی کردم وا ندم ولی بهونه گیری های همسر تیرخلاص بود......
بیست و دو
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 17:49
دیروز بعد سرکار رفتم کلاسکلاس متفاوت تر از همیشه بودکافه کنار کلاس پ.ل.م.ب شده بودرفتیم جای دیگه....بسی چسبید...شام خوردیم ...یهوطوفان شد و بارون شدیدی باریدبا دخترا موزیک گذاشتیم و خل و چل بازییه ورژن دیگه از خودم اونجا بالا میادیه دختر رها.... رهای رها...خیلی حرفهای ممنوعه اونجا راااااحت بیان میشه...
بیست و سه
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 17:49
دوستان فکر کنم اگر یه سری چیزها رو بنویسم بد نباشهاینکه من اینجا مینویسم از مسائلم یا بحث هام با همسر مینویسم مسائل از زاویه نگاه من هست، و ممکن هست اگر همسر بخوان روایت کنن یکجور دیگه روایت کنن و شنونده کامل حق رو به ایشون بده...میخوام بگم من رو صندلی قربانی ننشستم و سهم خودم از هر موضوع و بحث رو م...