خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

اولین برف پاییزی امروز بارید...

حالا که دارم مینویسم کمی برف روی برگ درختها نشسته و آرووم و زیبا و ریز در حال باریدن هست...

خدایا شکرت!

این روزها حسابی مشغولم...

هفته پیش داروهای دکترم رو شروع کردم یکم سیستم بدنم رو بهم ریخته و معده درد عجیبی رو تجربه کردم و درست اولین روزی که رئیس جدید کار بهم سپرده بود رو مجبور شدم دیرتر بیام سرکار....مدال خوش شانسی از آن ِ من است فقط :)))

رئیس جدید آدم پر انرژی ای هستن و خداروشکر تاحالا خوب بودن...

هوا هم بشدت آلوده بود...چهارشنبه مدارس تعطیل شدن...

خداروشکر ماشین مون رو هم روز چهارشنبه یعنی 22 ام آبان ماه دوست داشتنی تحویل گرفتیم :)

چهارشنبه وقت روتین دکترم بود... باهاش مشورت کردم برای مصرف داروهای جدید، اکی رو دادن و یکی از دل مشغولی هام هم برطرف شد...

بعد دکتر رفتم خونه مامان... شب رو بعد از مدتهای زیادی در آغوش پر مهر مادر صبح کردم و چی لذت بخش تر از این؟!

پنجشنبه صبح زود دوش گرفتم و با مامان صبحانه خوردیم و ساعت هشت رفتیم کردان...

سه تا ماشین بودیم...

باغ زیبا و رنگارنگ...

کلیییییی لذت بردیم و زدیم و رقصیدیم...

عصر ساعت 7 هم رسیدیم خونه...

از همونجا مستقیم رفتم پیش راضیه...دلم برای پسرکش پر میکشید...

پسرک حسااابی قد بلند شده و خوش اخلاق...

جمعه صبح هم زود بیدار شدیم و کارهامون انجام دادیم...

مامان و بابا زودتر رفتن و ما هم یه سر به مادربزرگ زدیم و ایشون رو برداشتیم رفتیم دنبال برادر...

هدیه تولد رو هم خریدیم و ظهر رسیدیم خونه مادربزرگ و پدربزرگ...

قرار بود برای تنها یادگار دایی تولد بگیریم...صبح دایی بچه رو آورده بود و وقتی ما رسیدیم اونجا بود... دلم براش یه ذره شده بود... با اینکه خیلی دیر به دیر مارو میبینه ولی خیلی بامحبته :*

بعد از ما خواهرک و داماد هم اومدن و بقیه هم طبق معمول سر سفره رسیدن....

براش تولد گرفتیم و کلیییییییییییی بچه خوشحال شد...

16 ام آبان هم تولد خود دایی بود...

21 ام سالگردشون و 26 ام هم تولد تنها یادگارش...

بچه ها تا تونستن آتیش سوزوندن!

ساعت 8 درحالی که بشدت باد بود رسیدیم خونه...

* دیروز متاسفانه قیمت بنزین سه برابر شد و به طبع اون گرانی های مجدد در پی خواهیم داشت....واقعا ناراحت کنندس...

**خوشحالیِ عیدِ دیروز و برف امروز با خوندن اخبار و استرس چه خواهد شد ها به فنا رفت...

***حس میکنم نوشته ام خیلی جسته گریخته اس...عذرمیخوام خیلی خورد خورد نوشتمش! تو همین فاصله درختهای روبرو کاملا سفیدپوش شدن :)

**** خدایا برای همه ی نعمتهات شکر... برای این برفِ زیبا ... برای حالِ خوب... برای ذوقِ دیروزِ مادربزرگ... هردفعه یادش میافتم ناخودآگاه خنده میاد روی لبهام...

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 16:46

صفحه بندی