کل دیروز بی حوصله بودم...
شب با گریه خوابم برد...
دم صبح خواب ديدم قرعه کشی با خواهرک برنده شدیم...انققققدر تو خواب خوشحال بودیم که حد نداشت...
ساعت پنج و ده دقیقه بود...
با حال خوب دوباره تا شش خوابیدم...
زودتر از هرروز رسیدم سرکار...
با دخترک حرا.س.ت پنج سالشه و وقتاییکه مهد تعطیله میاد پیش باباش یکم حرف زدم و خندیدیم...دوستش دارم...موهای لخت مشکی با صورت گرد و چشمای درشت داره،وقتی میخنده رو بینی اش چین میافته، هلاکشم!
مدتها بود برای توی کیفم دنبال اسپری الکل کوچیک بودم، نبود...از طرف شرکت به همه مون دادن...با یه جفت دستکش و سه تا ماسک...
دخترک باباش مجبور کرده بود بیان واحد ما...
برامون شعر خوند کلی حالمون خوب بود باهاش...
داشتم ویس گوش میکردم که مهندس ز اومد...
گفت مهندس الف زنگ زده گفته بچه ها همه ریلیز...
بهت زنگ نزد؟
گفتم نه...
همه جونم از اضطراب میلرزید...
ده دقیقه نگذشته بود که مهندس الف زنگ زد...
قرارداد تمدید نشد،خواستم اطلاع بدم...
انققققدر گیج بودم نمیفهمیدم چی دارم میگم...
الانم که فکرمیکنم یادم نمیاد چیا دیگه بهم گفت...
اشکام ریخت...
فقط میگفتم چیکار کنم؟!
ذهنم خالی خالیه...
رییس هم هییییچ ریکشن مثبتی نداشت و هی میگفت خب کار واقعا تموم شده...
حالم خیلییی بده...
انگار افتادم تو رینگ بوکس ، هی میخورم پامیشم وایمیستم و لبخند میزنم، هی محکمتر میشه ضربه ها...تو این اوضاع آشفته بازار همینو کم داشتم!
کیا زنگ زد سعی کرد بهم دلگرمی بده...
اما بازهم گند خورد به تماااام برنامه هام...
خسته تر و ناامیدتر از همیشه ام!
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور