شروع سال نود و نه در حالی بود که یه ویروس جدید تو کل جهان شروع به خودنمایی کرد...
تو تقویم ما ایرانی ها سال موش عه...
سالی که واقعا مردم رو مثل موش تو سوراخ هاشون -خونه هاشون-پنهون کرد...
انتقام طبیعت بود یا ویروس ساخت بشر فقط خدا میدونست و بس...
هرروز آمار مبتلایان بیشتر و بیشتر میشد و همینطور امار فوتی ها...
زنعموی الی قبل سال رفت...
همون اول که اعلام کردن اومده!
اول اسفند بود...-از قم شروع شد و مشخصا از اخر دی ماه تو کشور وارد شده بود اما کسی نمیدونست!!!!-
از همون موقع مدارس و دانشگاها تعطیل شدن...
بعد سال تحویل هم مادربزرگ مریم رو گرفت...
دیروز هم پسرعموی زندایی رو...
واین درحالی بود که از رشت آمار میرسید مردم حتی چادر زدن و رفتن سفرهای نوروزی!
هیچ وقت دلمون برای خودمون نسوخت چه برسه به کسای دیگه...
پزشکان و کادر درمان!
بندگان خدایی که تو لباسهای ادم فضایی طور و ماسکهای چندتایی و شیلد و عینکهایی که تحملش برای خیلی هامون سخته هرروز و به دور از خانواده دارن خدمت میکنن...
درسته یکسری معتقدن شغلشونه، برای همچین روزهایی اموخته شدن ولی من یکی خودم رو مدیونشون میدونم...
خیلی دلم میخواست به رسم هرسال بشینم و نود و هشت رو حلاجی کنم و در آخر بنویسم شکر که تموم عزیزانم رو در کنارم داشتم و این بزرگترین موهبت نود و هشت بود...
اما نشد...
نه اینکه وقت نداشته باشم نه، اتفاقا خیلی هم وقت بود ولی حسش نبود...
خونه تکونیم تموم شده بود
با خیال راحت هفت سین چیدم
تو ظرفهای گل سرخی هدیه مادر همسر و روی رومیزی پته دوزی هنر دست مادرم، جای سبزه ساکولنت کوچولویم را گذاشتیم و جای تنگ ماهی کاشی منقوش به دوماهی گلی که هدیه همکار همسر بود...کاملا متفاوت از هرسال...
همینطور هم کاملا متفاوت از هرسال سالم را تحویل گرفتم...
بگذریم...
از هجدهم اسفند شرکت تق و لق بود...
اسباب کشی و جنگ اعصاب هایی داشتیم...
نگرانی واسترس بیماری یه طرف و تموم شدن قراردادمون یه طرف دیگه...
ولی مگه میشد کاری کرد؟
با بلاتکلیفی تمام از بیست و یکم کاملا خانه نشین شدیم...
میدونی بنا رو گذاشتم رو بیخیالی...
رو اینکه بذار اتفاق بیافته بعد خودمو براش بکشم...وقتی هنوز اتفاقی نیافته بذار سرخوش وار زندگی مو کنم...
منم مثل خیلی های دیگه کلییی برنامه ریخته بودم برای روزهام، برای زندگیم برای سال نو ولی همه اش پر پر شد...
غمی نیست...
غم که هست،ولی نه برای برنامه ها،برای شرایط موجود زیادم هست...
روزها رو میگذرونیم...
در حالی که نمیدونیم کی قراره این وضعیت تموم شه...
شبها رو بیداریم مثل حالا!
ساعت نزدیک سه نصفه شبه و من بیدارم!
کتاب میخونم
اشپزی میکنم
کیک درست میکنم
میخوابیم
میخوریم
فیلم میبینیم
با همسر وقت میگذرونیم-برای اولین سال هست که ما ایام عید رو سرکار نمیریم و بابت همین خوشحالیم-درسته حقوقی بابتش هم نداریم ولی دلمون رو گذاشتیم پیش کاسبهای عزیز و صنفهای مختلف که مجبور به تعطیلی بودن...
گاهی-خیلی به ندرت- گریز میزنیم خونه مامان اینا،میدونم کار بدیه ولی چاره ای براش پیدا نکردیم!
بماند این وسط خواهرک داستان سازی کرد، باعث شد تصمیمات مهمی برای نحوه ارتباط باهاش بگیرم!
القصه
امسال متفاوت اغاز شد ولی دلم روشنه ته تغاری این قرن تلافی سالهای گذشته رو درمیاره و سال بعد این موقع مینویسم"نود و نه دوست داشتنی ممنون که با همه ی ما مهربون بودی و کلیییی خاطره خوب از خودت بجا گذاشتی و با بوسه و کلی حال خوب بدرقه اش میکنم"
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور