نزدیک به دو ماهه که ننوشتم
یکسری چیزها تو این دو ماه بهتر شده و یکسری چیزها نه
خواهرک دیروز برای یدتراپی بستری شد
یک چشمم اشک بود و دلم برای دخترک خون
فردا دخترک ۱۷ماهه میشه درحالی که سه هفته باید مادرش رو نبینه!
دیشب ساعت دو و نیم درحالی که اسم مامانش رو صدا میزده از خواب بیدار شده و کلی گریه کرده
دلم براش کبابه
خواهرم ازون ور اذیته
خلاصه یجوری خدا یاری کنه این روزها بگذرن
پارسال هم دقیقا روز عید قربان عموجانم به رحمت خدا رفت
از دیروز دلم آشوبه
آنقدر گریه کردم چشمام باز نمیشه
خونه مادرهمسر بودیم و خودداری خیلی برام سخت تر بود
دلم نمیخواست اوقات اونها روتلخ کنم
ولی مادر همسر کلی باهام حرف زد
هوووف
بعد دوماه روا نیست با چنین نوشته ای آپ کنم
چققققدر هم این روزها گرم شده!
حالام تو جاده ایم و دمای هوا ۴۶درجه اس!
ساختمان شرکت هم یه ساختمون قدیمی هست و اصلا چیلرها جوابگو نیست
هرروز از سرکار که میرسم مستقیم میرم حموم
سعی میکنم آب و برق روکم مصرف کنم
پول آب تو ساختمونمون مشترکه و این سری دومیلیون و نیم پول آب اومده!!!! همیشه نهایتا ۴۰۰یا ۵۰۰بود
تو این بی آبی خدا به دادمون برسه!
خلاصه ما هستیم و همه تونم میخونم و اگر کامنت نمیذارم به بزرگی خودتون ببخشید
*بزرگترین پیشرفتم این روزها رانندگی به تنهایی بوده و دو سه بار اخیر تا خونه مادر همسر هم بیشتر مسیر رو از خونه تا اونجا رو من رانندگی کردم! خیلی براش خوشحالم خیلی!
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور