دلم میخواد داد بزنم
دلم میخواد انققققققدر داد بزنم بلکه دلم کمی آروم بگیره
بی عدالتی تا کجا؟!
نامردی تا کی؟!
میخوام ببینم چطور روتون میشه؟!
چطور سنگ لای چرخ بقیه میکنید؟!
چرا تتمه چندتا آدم حسابی رو هم دارید از بین میبرید؟!
تا کجا ادامه داره؟!
تا کی؟!
از پیرمرد و ریش سفیدش خجلم! تمام مدت پشت تلفن بغض داشتم!
خدا بزرگه اره خیلیم بزرگه ولی مردانگی شما کجا رفته؟!
آنقدر امروز انگشت اشاره دست چپم رو گاز گرفتم تا صدام درنیاد، کبوده!
آخرش اشکام جلوی رییس ریخت، پشتم رو کردم بهش! صدام زد «انرژی» هق هقم بالا گرفت!
همکار میگه «لوسی! مگه دفعه اولته؟!»
نه نیست ولی من دیگه توان ندارم! انققققققدر غصه تو دلهامونه که به یه اشاره بندیم و امروز جرقه اش خورد.... امروز نوبت اونها بود و فردا نوبت ما....به قول اون کلیپ مرد ترک زبان این روزها برای همه مون هست....
اشکهام بند نمیاد....
همه چراغها رو خاموش کردم و برنامه هام آف کردم... دلم فقط سکوت و تاریکی میخواد....
این اون زندگی ای نبود که مستحقش بودیم و هستیم....
چهار تا آدم نیارز که حالا سوار اسبن خوب دارن میتازونن....
کی بشه غبار سم اسب هاشون فرو بشینه....
پ.ن: ریاست مستحق خیلی ها نیست رییس جان، اما تماما برازنده شماست.... رییس جان شما هرگز این پست رو نمیخونید اما من امروز برای چشمهای پر غصه شما دلم کنده شد....دلم نمیخواست مسببش باشم...ولی زمستون میره و روسیاهی به ذغال میمونه... خودتون گفتید روزهای سخت تر از این رو دیدین ....
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور