روی تخت ولو شدم و منتظرم ساعت هفت و نیم بشه برم شام
سرم نبض میزنه و خسته م
از بس این همکار گفت چقدر انرژی داری فکر کنم یهو خالی کردم :/
پرواز صبح خوب بود
شرکت ناپرهیزی کرده بود بیزینس کلس گرفته بود
یه خل و چلی هم ازین کت شلوار کرواتی های خفن کنارم نشسته بود از بس نگام کرد حالم بد کرد
همکارش هم ردیف پشتی ما بود و همش حرف از دادن نمایندگی و اینها میزدن
منم خواب آلود و ماسک زده و هندزفری به گوش چشمام بستم
دلم میخواست حرص اول صبح همسر رو هم روی ایشون پیاده کنم :)))
اون پسره آنتی بلاگرز هم تو پرواز بود
دلم میخواست بهش بگم دمت گرم من خیلی با کلیپ هات میخندم، اما نگفتم خیلی خوبه خدایی :))))
خلاصه رسیدم و مه بشدت غلیظ بود
همکار تو فرودگاه منتظر بود
سوار ماشین شدیم آقای شین هم بود
همکار پیشنهاد آش داد و بنده خدا مهمون مون کرد
من با اینکه صبحونه خورده بودم آشمم کامل خوردم ؛))
یاد حرف ب میافتادم که همش به من و اون یکی خانم همکار میگه ماشاءالله دهن دارم هستید :)))))
رسیدیم یه استراحت کوتاه کردم و ناهار خوردیم و بعدش همش کار همش کار همش کار :/
وضعیت نت اینجا داغونه، وای فای قطعه و خطمم ایی هست، نمیدونم این پست ثبت خواهد شد یا نه
با همسر هم تصمیم گرفته بودم قهر نکنم اما جدیدا ایشون قهر میکنن و میفرمایند با من صحبت نکن و خب منم که مطیع :))))
عباس آقا هم حالا رسید :))) زنگ زد به همسرجانش خبر داد رسیده، از بس هیچ صدایی نیست همه چی شنیده میشه :)) (عباس اسم کوچیکه همکاره و از بس بچه ها به اسم کوچیک صداش زدن و به شوخی چشم عباس آقا گفتیم دیگه همه بهش عباس آقا میگیم)
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور