دیشب تمام طول کلاس رو اضطراب داشتم
آنقدر لبهام گاز گرفتم وقتی تو آیینه سرویس بهداشتی خودم رو دیدم لبهام ترک ترک بود
دلم میخواست بیشتر پیش بچه ها بمونم
وایمیستن سیگار میکشن و کیف میکنن
تنها جایی که عمیقاً منم دلم سیگار میخواد اونجاست بس که لعنتی ها همگی با لذت پک میزنن :)))))
آخرش هم همگی همو بغل میکنن
و تو گروه پ چقدر تقدیر و تشکر به عمل آورده بود :))))
خلاصه
همسر که رفته بود آزمایش و نتیجه آزمایش برخلاف قبلی خوب بود
هی از اون صحبت میکرد و توضیح میداد و هی میگفت ببین....
واقعا از نتیجه ش خوشحال نبودم
یعنی فرقی برام نمیکرد
چه نتیجه قبلی و چه نتیجه حالا
متاسفانه وقتی آسیبی بهم وارد میشه آنقدر حالت تدافعیم میره بالا که به سختی میتونم اون آسیب رو فراموش کنم...
آنقدر با قاطعیت چرت و پرت گفت که واقعا حوصله ام رو سر برد
صبحش با کج خلقی بیدار شدم و به کارهایی که اغلب انجام میده و بسیار روی مخ منه گیر دادم
وقتی هم رسیدم اداره براش نوشتم از چی ناراحتم
نتیجه؟!
به روی مبارک نیاورد
و وقتی من تلاش میکنم برای حرف زدن و اینطوری نادیده گرفته میشم بشدت بهم برمیخوره....چون فقط خودم میدونم که چه تلاشی پشت این حرف زدنه است...
روزه هم گرفته بودم و کلا حال ندار بودم
فقط دلم میخواست برسم خونه
ساعت کاری تموم شد و به هر ضرب و زوری بود رسیدم
فقط ده دقیقه مونده بود به اذان ولی جون نداشتم
خوابم برد
دو سه بار بیدار شدم اما جون تکون خوردن نداشتم
نتیجه؟!
تا ده ونیم خوابیدم
بیدار شدم نماز خواندم
دوتا خرما و آبجوش خوردم
حالا که دارم مینویسم
قرارِ استخر فردا رو با ف کنسل کردم
و برنامه فردا رو جور دیگه ای چیدم
و از کرده خود خیلی هم دلشاد نیستم ولی اینجوری بهتره....
برچسب:
نویسنده: مریم قنبریپور